اصول تدبر در قرآن ، اصول فقه قرآنی و رد اصول فقهی مرسوم حوزوی در

 جلسات آغازین فقه اقتصادی قرآن - سالهای ابتدائی انقلاب ایران

جلسه اول - قسمت دوم

اصول قرآنی و رد اصول فقهی حوزوی در  جلسات آغازین فقه اقتصادی قرآن - ابتدای تاریخ انقلاب ایران

در دورانی که دروس قرآنی آیت الله العظمی صادقی تهرانی هنوز با ضربِ اقتدار گرایان تعطیل نشده بود

همراه با دانلود فایل صوتی همین موضوع در جلسه پایانی

تمام قسمت های اصول تدبر در قرآن

نکته: نوشتارهای داخل کروشه {} ، از ما است.


 آیت الله العظمی صادقی تهرانی:

سوم: آیا اصلا قرآن ظنی الدلالة دارد؟

یکی از حاضران: اینکه ما آیات و روایاتی داریم که مخصص آیات قرآن هستند که این نشان می دهد که قرآن ظنی هست!

آیت الله صادقی: ظنی نیست نخیر... قصور از ما است از قرآن نیست. ببینید ، مثلا...

سوال کننده: پس آیات متشابهات و....؟

آیت الله صادقی: عبارت خیلی واضح است ، حتی آیات متشابهات. آیات متشابهات قرآن از نظر دلالت قصور دارد؟ {خود کلمات از نظر رساندن معنی ، مبهم هستند؟} این طور است؟ نمی شود... اگر از نظر دلالت قصور داشته باشد که «بیان للناس» نیست ، این که فصیح نمی شود ، اینکه بلیغ نمی شود ، تا چه رسد به اینکه در بالاترین قله ی فصاحت و بلاغت باشد {کلام فصیح و بلیغ آن کلامی است که معنی مورد نظرش را به صورت کامل به مخاطب برساند که آیات قرآن در بالاترین درجه آن هستند}. در آیه متشابه ، چون معنای خیلی عمیق دارد ، خیلی معنی بالاست ، لفظ در عین حال اینکه در دلالت بسیار روشن است و از آن روشن تر نمی شود اما باید بلوغ معنوی داشت تا معنی را از این لفظ فهمید {باید زمینه هایی در فرد آماده باشند که معنی فهمیده شود ، یعنی آیه برای کسی که زمینه اش را داشته باشد مشخص است مانند آگاهی کلی از آیات قرآن ، مثلا اگر بداند که بر اساس آیه «لا تدرکه الابصار» خدا جسم ندارد ، می فهمد که «ید» در «ید الله فوق ایدیهم» ، دست جسمی نیست و از آیات دیگر و خودِ آیه می فهمد که دستِ قدرت است ؛ البته این مثالی بسیار ساده بود}.

وقتی کسی بلاغت معنوی ندارد چه؟ ببینید ، حتی متشابهات قرآن این طور است تا چه برسد به محکمات...

حالا می رسیم سراغ ظنی الدلالة:

ببینید ، ما در قرآن یک نص داریم و یک ظاهر داریم. حالا ظاهر را تقسیم می کنم چون انسان در هر علمی که وارد می شود ، باید اصول مقدماتی را بگوید. قرآن هم اصولی دارد ؛ چطور فقهِ شما اصولی دارد که اکثرش هم به درد نمی خورد؟ قرآن هم اصولی دارد.

تقسیم بندی آیات قرآن:

1.نص

ما {در قرآن} نص و ظاهر داریم. همان طوری که نص «بیان للناس» است ، ظاهر هم باید «بیان للناس» باشد.

در میان عرف ما فرق بین نص و ظاهر چیست؟ درست دقت کنید... در بین عرف علمی ما ، فرق بین نص و ظاهر این است که عرض می کنم :

نص ، از نظر دلالت وضعی لغوی ، صد در صد است. کاری به کسی که لفظ را استعمال کرده نداریم ، فلانی که استعمال کرده با سواد است یا بی سواد کاری نداریم ، خود لغت را می گوییم. اگر یک لغتی ، از نظر دلالت بر معنی ، بر حسب وضع لغوی ، و بر حسب قواعد صرفی و نحوی و بلاغتی ، اگر دلالتش صد درد صد باشد نص است ، یعنی احتمال معنایی خلاف این معنی را برای این لفظ نمی دهیم ، حتی یک در صد احتمال نمی دهیم. البته نصوص هم مراتبی دارند ، همان طوری که آیات متشابهات مراتبی دارند ، بعضش در مطلق تشابه هست ، بعضی هایش در تشابه مطلق است و إلی غیر ذلک ... {توضیح ین عبارات در ادامه می آید} و همچنین محکمات مراتب دارند. مگر تواتر مراتب ندارد؟ یک تواتر از هزار حدیث است و یک تواتر از ده حدیث ، مگر ده حدیث تواتر نمی شود؟ بله ، ولی فرق از کجا تا کجاست...

قرآن تواتر است ، و روایات «إنما الاعمال بالنیات و إنما لکل امرئ ما نوی» هم تواتر است ، کدام یک اقوی (قوی تر) است؟ درجات دارد یک سطح نیست.

نص هم مراتبی دارد : بالاترین قله نص در دلالت لفظی از نظر ادبی و لغوی ، آن است که دلالتش صد در صد است ، در صد ندارد. اصلا احتمال خلاف این معنی را نمی دهیم {اینکه معنی دیگری هم در کار باشد}. ما می گوییم «میکروفون» ، آیا احتمال داده می شود از «میکروفون» ، «زیلو» اراده کنند؟ نمی شود ، اصلا در هر عرفی غلط است. مگر این که لفظی باشد که احتمال خلافش هم باشد ، احیانا در غیر هم استعمال شده باشد که بعدا در موردش گفته خواهد شد.

آیا قرآن نص ندارد؟ می شود نص نداشته باشد؟ یعنی خدای متعال که خالق متلفظین و و الفاظ و معانی و همه کائنات است و احاطه علمی به تمام کائنات دارد ، به تمام دلالات ، دالّات و مدلولات احاطه دارد ، به تمام موازین معنوی احاطه دارد ، آیا می شود چنین خدایی گیج بشود در استعمال لفظ؟ {نتواند نص یا لفظ درست بیاورد؟} مادامی که نص هست ، چه دلیلی دارد نص نیاورد؟ خب این کار خیانت است اصلا!

این خیانت است در یک کتاب ارشاد که متن و محور و مَحَک است ، مادامی که امکان دارد نص آورده نشود و قرآن مثنوی هفتاد مَن کاغذ نمی شود {بعضی وقت ها است که اگر مطلبی را بخواهند به لفظ نص استعمال کنند ، به جای یک عبارت باید ده تا عبارت بیاورند که این کتاب مثنوی هفتاد من شود}. قرآن کتاب تبصره {فرعی و حاشیه ای} نیست ، کتاب قانون است. شرح ، یک حساب دیگر دارد ، اصل متن یک حساب دیگر. اما در آن جایی که با وضعِ جوِّ دعوتیِ قرآن مناسبت دارد و خدا احاطه دارد بر تمام دالّات و مدلولات و مبانی و معانی ، آیا میشود خدا وقتی نص داریم نص را کنار بگذارد؟ یا ظاهر بیاورد یا خلاف ظاهر؟ مجمل بیاورد گنگ بیاورد؟ نمی شود.

پیامبر این کار را بکند می شود ، امام می شود ، چون احاطه علمی اش مثل خدا نیست. علم خدا ، علم مطلق است اما علم پیامبر و ائمه و انبیاء کمتر از خداست. خیلی هم کمتر است ، قابل مقایسه نیست. بنابر این در تمام موارد ، احاطه ای که حق سبحانه و تعالی دارد در تمام مقامات ، آن احاطه را ائمه و انبیاء ندارند و لذا ما معتقدیم ، پیامبر نمی تواند به عنوان محمد ابن عبدالله مثل قرآن حرف بزند. علی نمی تواند به عنوان علی ابن ابی طالب مثل قرآن حرف بزند. بله پیامبر به عنوان «یُوحی إلَیّ» ، قرآن را می خواند {قرآن الفاظ الهی است} ، علی به عنوان مقتبس از مشکاة رسول الله صلی الله علیه و آله آیات قرآن می خواند و لذا یک فرق بین سنت لفظی رسول الله و قرآن این است : قرآن الفاظش وحی ، معانیش وحی ، ترتیب الفاظش وحی ، وحی در همه ابعاد است اما الفاظ رسول الله فقط در یک بعدش وحی است آن هم معناست {معنی کلمات رسول الله وحی است نه شکل عبارت}. معنی القاء می شود به رسول الله ، لفظ برای کیست؟ برای خود پیامبر. و لذا الفاظِ احادیثِ پیامبر را اگر در بین آیات قرآن بگذارید ، مثل خورشید روشن است که این لفظ برای خداست و آن یکی نه. نباید بین خدا و پیامبر فرق باشد؟ پیامبر نمی تواند به قدرت بشری خودش یک عدد آیه هم درست کند ، نمی تواند ، هیچ کس نمی تواند. اصلا مبنای تحدّی قرآن شریف در تمام مراحل و حتی در مرحله بلاغت و فصاحت لفظی همین است. پس آن طوری که خدا می تواند الفاظ را دلالت بدهد از نظر نص ، به طور مطلق هیچ کس دیگری نمی تواند.

پس آقای صاحب معالم نصوص قرآن باید بیشتر باشد ، نصوص قرآن باید خیلی بیشتر باشد. {منظور این است: اثبات شد که حداقل بعضِ قرآن نصّست ، پس چطور شد که کلا ظنی الدلالة است در حالی که بعضش دلالت 100% و کامل دارد؟!!}

2.اما ظاهر قرآن :

ظاهر کجاست؟ بر مبنای الهی بحث می کنیم نه بر مبنای خودمان. ممکن است بنده لفظ نصی پیدا نکنم ، لفظ ظاهر بیاورم برای معنی.  و لو ظاهر هم حجت است اما صد در صد نیست ، حجت صد در صد نیست ، در صد است.

اما ظاهر کجاست؟ - بر مبنی الهی قرآنی- آن جایی که اگر بخواهد نص بیاورد ، به جای یک لفظ باید الفاظ بیاورد. مثلا : ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا . این نص است یا ظاهر؟ ظاهر است ، اما قصور است {این که ظاهر است از روی عمد نیست و شرایطی باعث شده} یا تقصیر؟ {عمدا ظاهر آورده شده} تقصیر نیست ، چرا؟ اگر خدا بخواهد تمام موارد حلال بودن بیع را و تمام موارد حرمت ربا را با حدودش و خصوصیاتش و قیودش و شروطش در این جا بیان کند ، به جای دو جمله ، دویست جمله باید بگوید. قرآن که قرار نیست مثنوی هفتاد من کاغذ باشد. قرآن قوانین عام و ضوابط و روابط کلی را بیان می کند ؛ این جا اصلا نمی شود آورد ، یعنی با وضع منطق قرآنی جور در نمی آید ، باید مطلق (کلی) بگوید. یا در بعضی موارد که عموم می فرماید مثل  یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَوْفُوابِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهیمَةُ الْأَنْعامِ إِلاَّ ما یُتْلى‏ عَلَیْكُمْ ، مگر بعضی عقد ها (قرارداد ها) باطل نیست؟ بله قسمتی از عقود باطل هست ، یا لفظش یا معنایش یا موردش یا ... در این آیه خدا بخواهد نص بگوید ، مگر می شود؟ باید دانه دانه بگوید : عقد البیع ، عقد الاجارة ، عقد الکذا و ... خصوصیات ، شروط ، اجزاء و ... نمی شود ، یعنی یک قرآن از اول تا آخر باید برای عقود باشد. پس اینجا نمی شود نص باشد ،

مرحله اول ظاهر : نص در عموم و نص در اطلاق

{توضیح: مطلق قاعده ای کلی است که اگر همراه با قیدی باشد باید با آن قید لحاظ شود –مثلا زید را بزن اگر حمله کرد ، که قاعده کلی زدن زید است و قید هم حمله کردن زید : یعنی فقط زدن در صورتی است که زید حمله کند- که در این صورت به آن مطلقِ مُقیَّد گفته می شود. اما عام قاعده ای کلی است که اگر مُخَصِّصی داشته باشد این عام را محدود می کند –مثلا انسان ها عاقل هستند به جز فلان و فلان و فلان ، که «انسان ها عاقل هستند» قاعده ای کلی است و «فلان و فلان و فلان» مُخَصِّص این قاعده هستند که این قاعده کلی را کلا از چند نفر بر طرف می کنند و دیگر این قاعده در مورد آنان صدق نمی کند- که در این صورت به آن عامِ مُخَصَّص گویند}  

اما ظاهر ها هم فرق می کنند. بعضی وقت ها ظاهری است که نمی شود حالت نص داشته باشد ، مثل مطلقات ای که نص در اطلاق نیستند و عمومات ای که نص در عموم نیستند.

به اصطلاح اصولی : مطلق آبی از تقیید (مطلقی که خودداری از تقیید می کند) و عامی که آبی از تخصیص است (مطلقی که خودداری از تخصیص می کند) که ما می گوییم نص در اطلاق و نص در عموم.

«إنَّ اللهَ علی کلِّ شیءٍ قدیر» نص در عموم است، شما هیچ شیء پیدا نمی کنی که قدرت خدا بر او تعلُّق نگیرد. خواهید گفت که خدا می تواند یک خدا مثل خودش بسازد؟ می گوییم آن شیء نیست (وجودش محال است) ما شیء را می گوییم. آن لا شیء است که نمی شود اسم شیء برایش آورد. ما یک شیء داریم یک لا شیء. شیءِ مطلق ، مطلقِ شیء ، لا شیءِ مطلق ، مطلقِ لا شیء که یک مبنای فلسفی است و ما بحثی از آن نمی کنیم. شیء آن است که یا هست و تغییرش دهند ، یا نیست ممکن است ایجاد بشود ، امکان ذاتی دارد. اما اجتماع نقیضین (جمع شدن هست و نیست ، بود و نبود در یک جا) که اصلا شیء نیست ، اجتماع نقیضین لا شیء ای است که محال است شیء بشود.

خدا می گوید: «إنَّ اللهَ علی کلِّ شیءٍ قدیر» ، نفرمود: علی کل شیءٍ و لا شیء. البته آن هم جواب فلسفی دارد که تعلق به محال ذاتی از محالات است. نه به حساب نقصان قدرت ، بلکه به حساب نقصان آن طرف مقابل. برای آن که اگر ذاتا امکان داشته باشد که خدا ، خدایی درست کند پس شریک الباری محال نخواهد بود که ما می گوییم ممتنع است یا اجتماع نقیضین است و ...

پس مطلق گاهی نص در اطلاق است {مطلقی که خودداری از تقیید می کند} و عام هم گاه نص در عموم است { مطلقی که خودداری از تخصیص می کند}.

این دو نوع {نص در اطلاق و نص در عموم} ظاهر نیستند و اضافه به نص می شوند. یعنی 100% ما می دانیم که مطلب این است و حتی یک درصد احتمال نمی دهیم که قیدی یا تخصیصی به اطلاق یا عموم مورد نظر بتوانیم بزنیم.

مرحله دوم ظاهر: مطلق و عام ظاهر در اطلاق و عموم

عام و مطلقی که ظاهر در عموم و اطلاق هستند نه نص در عموم و اطلاق. چرا می گوییم ظاهر؟ زیرا قطع نداریم که آیه در مقام بیان تمام خصوصیات است ولی متکلمی که صحبت می کند و می خواهد دستور بدهد ، ظاهرا در مقام بیان است مگر این که قرینه داشته باشیم که بدانیم در مقام بیان نیست. اگر مطلق حرف میزند قاعده اش این است... ، می شود در مقام بیانِ گنگ گویی باشد؟! {اگر اطلاق و عموم می آورد بخواهد مبهم و مجهول و بدون اطلاع دادن از مقید و مخصص باشد؟} در مقام دوره کردن باشد؟! نه.

متکلم عارفِ عالم و حتی معمولی وقتی صحبتی می کند و می خواهد دستوراتی به افراد بدهد ، قاعدتاً در مقام بیان تمام خصوصیات است. در مرحله اول ما دلیل قطعی داشتیم که در مقام بیان است و لذا عامِ «إن الله علی کل شیء قدیر» نص می شد. اما در مرحله دوم نه ، نص نیست ظاهر است. از کجا می فهمیم ظاهر؟ این که قاعدتاً در مقام بیان همه خصوصیات است ؛ چون در مقام بیان تمام خصوصیات است و خصوصیت ذکر نکرده ، پس هم عامش را کاملا می توانیم عمل کنیم و هم مطلقش را. این ظاهر در اطلاق و ظاهر در عموم بود.

مرحله سوم ظاهر: ضابطه

گاهی اوقات یقین داریم که آیه در مقام بیان تمام خصوصیات نیست. در مقام بیانِ ضابطه گویی و قاعده گویی است. مثل : اوفوا بالعقود {به قراردادهایتان وفا کنید} ؛ هیچ کس احتمال می دهد که خدا در مقام بیان خصوصیات باشد؟ نه. احل الله البیع و حَرَّمَ الربا ، هیچ کس احتمال می دهد در مقام بیان خصوصیات باشد؟ احل لکم الطیبات ، هیچ کس احتمال می دهد که خدا در مقام بیان خصوصیاتِ حِلّ {حلال} است؟ مثلا کسی بیاید بگوید: احلّ لکم الطیبات ، این چلوکبابی چلوکباب خوب می پزه ، مگهطیّب نیست؟ می رویم می خوریم پول هم نمی دهیم! می شود؟ نه ، قطعا این جا در مقام بیان همه خصوصیات نیست.

پس مطلق و عام فعلا در این تقسیم ما سه تا شد : مطلق و عامِ نص ، مطلق و عامی که ظاهر در اطلاق و عموم هستند ، مطلق و عامی که مهمل هستند در اطلاق و عموم. مهمل هستند نه این که دلالت نداشته باشند ، مادامی که ما دلیلی بر خلاف نداشته باشیم به این اطلاق عمل می کنیم مثلا احل الله البیع ، هر چیزی که اسم بیع بر آن صدق کند ما می گوییم حلال است مگر اینکه دلیلی از کتاب و سنت بیاید بگوید این جا بیع فلان است و چنین است و ... . معنی اهمال {مبهم بودن اطلاق و عموم آیه} این است.

مرحله چهارم ظاهر: ظهور در امر و نهی

ظهوراتی دیگر هم غیر از اطلاق و عموم داریم ، تا این جا اطلاق و عموم بود. ظهورات دیگر مثلا ظاهر امر وجوب است ، ظاهر نهی حُرمت است. مگر این طور نیست؟ امر یعنی چه؟ : برو ، نهی یعنی چه؟ نرو. شما از برو ، نرو هم در میاورید؟ برو صد در صدی است یا در صدی برو؟ آیا از فعل إفعَل ، بدون هیچ قرینه ای می توانید «و إذا لا تفعل لا بأسَ» (هنگامی که نتوانستی عیبی ندارد)؟ نمی شود. یا اگر گفتند : لا تفعل ، می توانیم از لا تفعل ، إفعَل بفهمیم؟ ولو یک در میلیون؟ نه. از لا تفعل می توانی بفهمی : خب اگر هم کردی عیبی ندارد؟ نه. و لکن نص نیست... .

امر و نهی نص در وجوب و حرمت نیستند ، ظاهرند در وجوب و حرمت و این ظاهر خصوصیت دارد که باید بعدا عرض کنم. این در مورد امر و نهی.

مرحله پنجم در ظاهر

اما ، ببینید در موردی خدا لفظی را می فرماید ، و این لفظ ظهور در معنایی دارد و به عللی که عرض کردم نمی شود خدا نص بیاورد. لفظی را میاورد و این لفظ ظاهری هم دارد ، خلاف ظاهری هم دارد. درصد معنایی که اراده کرده است از 50% به بالاست ولی درصد دلالت بر معنای خلاف ظاهر کمتر است. ببینید در اینجا اگر مرادش خلاف ظاهر باشد یکی از دو کار را باید بکند : یا باید یک لفظی بیاورد که معنای خلاف ظاهر را بدهد ، یا اگر لفظی در کار نیست که معنای خلاف ظاهر را بدهد ، کنار همین لفظی که آورده قرینه ای بیاورد ، قرینه ای به لفظ بچسباند که این قرینه ظهور عادی این لفظ را برطرف کند. اما اگر آن کار را کرده نه این کار را ، و باز هم در مقام بیان هست ، در اینجا می توانیم بگوییم که : این ظاهر است و ظاهر که حجت نیست؟! نخیر ، می گوییم : این نص است ظاهر نیست ، ظاهر در کلام الهی نص است و ظاهر در کلام غیر الهی گاهی نصّست و گاهی نص نیست. و چرا ظاهر در کلام الهی نص است؟ زیرا خدا این لفظ را فرمود مثلا وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوء ، در مورد عده رجعیّه. این ثَلاثَةَ قُرُوء نص است یا ظاهر؟ ظاهر است نص نیست البته فعلا خیال می کنیم که نص نیست. چرا؟ برای اینکه قرء در لغت عربی دو معنا دارد : طُهر و حیض. این جا اگر طُهر را اراده کرده باشد نباید بگوید قروء ، اگر فقط حیض را اراده کرده باشد نباید بگوید قروء ؛ برای اینکه رها کردن مراد است. مگر خدا لفظ حیض را نمی داند که بگوید حِیَض؟ یکی از آقایانی که خیال می شود خیلی فاضل است گفت: لفظ حیض بد هست و خدا لفظ بد نمیاره!!! گفتم: بی سواد مگر در قرآن لفظ حیض نداریم؟؟؟ تو این قدر از نظر علمی حیض شدی که حیض را در قرآن ندیدی؟ خب در قرآن داریم که : وَ یَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحیضِ‏ قُلْ هُوَ أَذىً فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِی الْمَحیض‏...

در قروء لفظ حیض هست ، لفظ طُهر هست خدا قُرء آورده ، آیا قروء الفاظش بیشتر است یا اطهار یا حِیَض؟ خب فرق که نمی کرد مثنوی هفتاد من کاغذ که نمی شد! اگر مراد خدا از ثلاثة قروء حیض است ، که عده ای از آقایون فتوی می دهند سه حیض و دو طُهر ... و اگر مراد از ثلاثة قروء سه طُهر است که عده ای دیگر فتوی می دهند سه طُهر و دو حیض ... آنها را می آورد. هر دو فتوی غلط است به نظر ما ، چرا؟ برای اینکه اگر مراد از قروء حِیَض بود همان را می فرمود. اگر حیض بود لفظ داشت می گفت حِیَض ، اگر طُهر بود اطهار می فرمود ، پس چرا خدا قروء فرمود؟ چون هردو معنی را اراده کرده. نفرمود: ثلاثة حیض و اطهار ، در لغت عرب لفظ قرء داریم ، قرء هم معنای حیض می دهد و هم معنای طهر و قرآن مختصر گویی می کند. به جای پنج لفظ و دو لفظ ، یک لفظ می گوید. مثلا کلمه ی مثابة در آیه وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْنا ، در لغت عربی دوازده معنی دارد و هر دوازده معنی را اراده کرده. اگر یک معنی را اراده کرده بود همان لفظ خودش را می گفت. حال آن که صرفه جویی می کند و فقط یک لفظ را می آورد.

در این جا هم که ثلاثة قروء که از نظر آقایان مجمل بود ، از نص های خیلی ظاهر شد. ما مجمل نداریم در قرآن ؛ بله در أحلَّ اللهُ البیعَ ، «بیع» مجمل است ولی ضرر نمی زند. چرا؟ چون نمی شود غیر از این گفت. مگر اینکه یک کتاب بنویسد در مورد بیع صحیح و شرایط و خصوصیات بیع های صحیح.

پس بنابراین ما بر مبنای قرآن ، حسابمان در فقه با حساب فقهاء خیلی جدا می شود. ما هم تقصیری نداریم چون بر مبنای قرآن داریم بحث می کنیم و قرآن محور همه علوم و معارف ما است.

اگر تمام علمای عالم اسلام یک طرف بایستند و ما هم یک طرف ، ترسم از خدا بیشتر است برای اینکه نص قرآن هست. ما از شهرت بترسیم؟ می گویند مگر آنها نفهمیدند؟ می گویم: من چه عرض کنم؟ مگر ما باید تقلید کنیم؟ اگر انسان توانست اجتهاد کند ، باید اجتهاد کند یا تقلید؟ اگر تقلید کند حرام است. وقتی ما بر مبنای فقه قرآنی راه می رویم و بحث می کنیم دیگر إن قُلتُ و إن قلت ندارد.

یکدفعه بگویید آیه دلالت ندارد ، به قول آن آقایی که فرض کنیم از فضلا بود و می گفت : چون آقایانِ علماء فتوی داده اند که ازدواج با زن زانیة مکروه است و حرام نیست ، «حُرِّمَ» در «و حُرِّمَ ذلک علی المؤمنین» -سوره نور در مورد حرمت ازدواج با زناکار- معنی لغوی حُرِّمَ است یعنی محرومیت!!! گفتم : آقا پس دیگر نصی هم ماند؟ شما اگر بخواهید بگویید حرام است چه لفظی را می آورید؟ غیر از حرام چیز دیگری داریم؟ گفتم آقا این چه توجیهی هست که شما دارید می کنید؟ برای خاطر کی؟ قرآن می گوید «حُرِّمَ»...

یا در سوره بقره می فرماید : كُتِبَ عَلَیْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ‏ إِنْ تَرَكَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقین‏ ، قرآن این جا می گوید «کُتِبَ» و آن جا می گوید «حقّاً علی المتقین». خب اگر آقایان فتوی به استحباب داده اند ما هم فتوی به استحباب بدهیم؟ قرآن می گوید: «کُتِبَ»که نه ظهور دارد ، نه گنگ است بلکه نصست آن هم حَقًّا عَلَى الْمُتَّقین!‏ به چه حساب ما فتوی به استحباب بدهیم؟ به یکی از مراجع بزرگ پریروز می گفتم: اگر شما را محاکمه کنند در برابر حق چه جوابی دارید؟  گفت: ما محکوم هستیم. با انصاف بود که این را گفت. گفتم: شما به احترام شهرت ها و اجماعات و به احترام بعضی روایات چطور میایید بر خلاف نص قرآن فتوی می دهید؟

مبنای فقه ما چه در فقه سیاسی پارسال و چه در فقه اقتصادی امسال و چه در فقه عبادی ، قرآن است و من استدعا می کنم از برادران که فکر بفرمایید در آیاتی که مورد بحث قرار می گیرد -البته ما یکی دو روزی در مورد مبانیِ اصولیِ تدبّرِ در قرآن صحبت می کنیم- در آیات فکر بفرمایید.

بهترین کتابی که می توانید مراجعه کنید خود قرآن است ، در نظیف ترین و باصفا ترین اوقاتتان فکر کنید : اگر موفق به نماز شب هستید ، بعد از نماز شب قبل از نماز صبح ، بین نماز شب و نماز فجر فکر کنید در آیات ؛ خدا شاهد است بعضی وقت ها که خدا به بعضی ها توفیق می دهد مطلبی را که باید دو ساعت فکر کنند یک دقیقه ای حل می شود ، چرا؟ برای اینکه : إن تتقوا الله یجعل لکم فرقانا ، دیگر لزومی ندارد انسان پشت سر هم هِندل بزند تا چیزی را بفهمد! هر قدر انسان دل بدهد به حق ، دل تمیز تر باشد ، نورانی تر باشد ، روشن تر باشد ، حق افاضه ی زیادتر می کند ؛ چون قرآن نور محض است.

إن شاء الله اتمام مطلب برای فردا

والسلام علیکم و رحمة الله

پایان جلسه اول