گفتگوی خداپرستان با مادی گرایان پیرامون آفریدگار و آفریده
قسمت پانزدهم و پایانی
گفتگوی خداپرستان با مادی گرایان پیرامون آفریدگار و آفریده

الهی: نیروی ماورای ماده ، چه به علاوه ی جهل و چه به اضافه ی تصادف ، تفاوتی نمی کند ، مگر تصادف کارِ علم را انجام می دهد؟ آن علمی که هیچ گاه و به هیچ وجه ، آمیخته با جهل نیست.

اساساً تصادف به معنای برخورد و اتفاق است ، به معنی موافق آمدن و یا مناسب افتادن می باشد ؛ و آیا ممکن است برخورد دو چیز یا تناسب میان چند چیز ، بدون علت رخ دهد؟

برای روشن شدن موضوع باید گفت: میان پدیده هایی که اسبابش بر ما معلوم است و میان آن هایی که علتش بر ما پوشیده می باشد ، به هیچ وجه ، در این که هر کدام پدیدآورنده ای مناسب خود دارند فرقی نیست ، و تنها چیزی که باعث می شود پدیده های سنخ دوم ، به نام تصادف و اتفاق نامیده شود ، نشناختن علت آنهاست ، نه نبودن علت برای آن ها.

این قانون عقلی و علمی – که خود آقایان بر همان پایه ، گفتگو را آغاز کردید که "هیچ پدیده ای بدون پدیدآورنده نیست" – هرگز استثنا بر نمی دارد ، چنان که 2×2=4 در هر زمان و مکان و در هر چیزی بدون استثنا جاری است ، این عقلِ مردمِ ناآگاه است که در زمینه ی ابهامِ علت هایِ حوادث ، استثنا می خورد ، نه قانون عقلیِ معلولیتِ حوادث.

برخی از پدیده ها از شانس پیروی می کنند!

و یا از علت های مربوط به خود؟

مثال هایی چند:

1.       چند نفر تیر انداز با شرط بندی ، نقطه ی معینی را در فاصله ای هدف می گیرنده ، تصادفاً نفر اولی در نخستین تیراندازی گلوله ای را به هدف می زند ، ولی دیگران خطا می کنند ، در صورتی که هر چند نفر ، اندکی در تیراندازی مهارت دارند ، اینجا به زبان عامیانه گفته می شود فلانی! شانسش گرفت...

اکنون در دار التّشریح عقل ، این واقعه را کالبد شکافی می کنیم ، آیا اصابت نمودن گلوله به هدف ، بدون سبب بوده است؟

هرگز! زیرا بین نقطه ی هدف و جایگاه تیراندازان حتما نقطه ای وجود دارد که با خط مستقیم به هدف می رسد ولی در سایر نقطه ها خطا رخ می دهد ، تیرانداز چه بطور آگاه و چه ناآگاه ، اگر از همان نقطه ی معین تیر را رها کند ، حتما به هدف اصابت می کند ، آگاهی و ناآگاهی هم که ماهیتِ سبب را تغییر نمی دهد ؛ اگر هدف گیری صد در صد از روی آگاهی باشد ، نتیجه نیز صد در صد است ، و هر اندازه هدف گیری ناقص تر باشد ، تیر انداز دیرتر به نتیجه می رسد یا اینکه اصلا به نتیجه نخواهد رسید. و اگر اصولا هدف گیری در کار نباشد – ماندد تیر انداختن در تاریکی-  در این مورد هم ، بعضی جاها تیر به هدف می رسد و بعضی جاها نیز اصولا رسیدن به هدف غیر ممکن است؛ مانند حروف چاپ ، چنان که در گفت و گو های آینده بیان خواهیم نمود.

2.       در بلیط های بخت آزمایی که قمار دسته جمعی است ، شخصی با پرداختن مبلغی ، بلیطی را بر می دارد ، در این جا که هدف گیری امکان ندارد ، اگر پس از انجام قرعه کشی ، یک صد هزار تومان نصیب او شود ؛ به او می گویند که شانست گرفته است.

بازجویی عقل نیز در این زمینه ، علت حادثه را به ما نشان می دهد : گرچه هیچ کس نتیجه را نمی دانسته است؛ ولی بالاخره در آینده ، گردونه روی شماره ای معین توقف می کند ، آن شماره روی یکی از این بلیط ها است و قرار است که هر کس بلیط مزبور را در دست داشت ، یک صد هزار تومان دریافت کند ؛ فلان شخص به ناگاه این بلیط را برداشت ، اما اگر چه او نمی دانست ، ولی این همان بلیطی است که در آینده ، گردونه ی قرعه کشی بر همان ایست می کند ، روی این اصل بُردنِ مبلغ مزبور ، حادثه ای است که از علت واقعیِ قراردادی  خود پیروی کرده؛ گرچه برنده از علت آن آگاه نبوده است ، و به جهت همین ناآگاهی از علت است که همه ی افراد دنبال آن بلیط مخصوص نمی روند ، چون آن را نمی شناسند ، اگر کسی از آینده ، آن گونه که هست آگاه باشد ، همیشه صد درصد همان بلیطی را خواهد داشت که برنده ی مبلغ قراردادی است.

بنابر آن چه گفتیم ، آگاهی به عللِ حوادث هر اندازه باشد رسیدن به نتیجه زودتر خواهد بود؛ این تصادف نیست که پدیده را پدید می آورد ، بلکه پدیدآورنده ، همان علت واقعی است که پدیده نیز از همان پیروی کرده است.

از این دو مثال ، نخست چنین دریافتیم که هیچ پدیده ای بدون پدیدآورنده ، وجود ندارد؛ سپس فهمیدیم که هر اندازه علل پدیدآورنده ی حوادث بر ما روشن تر باشد ، رسیدن به نتیجه نیز سریع تر ، و هر قدر کمتر باشد ، نیل به نتیجه هم دیرتر خواهد بود ، و هرگز نمی توان پذیرفت که ناآگاهی به علت ، وسیله ی کامل تری برای رسیدن به معلول باشد!

3.       حروفچینِ چاپخانه ای در چیدن حروف یک صفحه ی کتاب تا اندازه ای دقت می کند ، ولی در تجدید نظر باز هم احیانا به اشتباهاتی برخورد می نماید ، مسلما ریشه ی این اشتباهات از غفلت اوست. آیا ممکن است همین حروفچین به جای درست چیدنِ حروف ، یک مشت حروف گوناگون را برداشته و روی صفحه ی فلزی ریخته و در نتیجه همان صفحه ی کتاب ، بدون هیچ اشتباهی پدید آید؟

4.       از این مضحک تر آن است که کسی ادعا کند که پنجاه کیلو سرب ذوب شده از لوله ای با فشار بیرون ریخته است و به دنبال همان فشار ، به صورت حروف سربی گوناگون درآمده ، سپس در اثر طوفانی ، طوری بر روی هزار صفحه ی کتاب ، مشتمل بر عباراتی نغز و پر مغز و مملوّ از دقایق علمی ، بدون هیچ خدشه و اشتباهی ، پدید آمده است.

در این مثال ، آیا احتمال وقوع آن چه گفته شد به اندازه ی یک در بی نهایت وجود دارد؟ آیا یکی از هزاران دیوانه ی زنجیری تیمارستان ها می تواند طرفدار چنان پنداری گردد؟

اکنون با هم به کوی مادیین می رویم ، تا ببینیم که درباره ی پدید آمدن حروف آفرینش و اَشکال گوناگونش چه می گویند. آنان تنها نیروی ابدیِ ماده بی شعور ، بی عقل ، بی علم و هدف را عامل مؤثرِ این همه سازمان های شگفت انگیز می دانند! آیا حروف تکوین – اتم ها و اجزای تشکیل دهنده ی آن ها- از حروف چاپ هم کمترند؟ اصولا آیا می توان پنداشت که نیروی پدیدآورنده ی این حروف و آن که آن ها را به هم آمیخته و نقوش بهت انگیز خلقت را پدیدآورده است ، فاقدِ عقل ، علم و حکمت باشد؟ اگر دیوانگان زنجیری هم این سخن را بشنوند از فرط شگفتی زنجیر پاره می کنند.

«أفی اللهِ شَکٌّ فاطرِ السَّماواتِ و الأرض» آیا می توان پذیرفت که آفریننده ی عقل و علم و میلیون ها قوانین علمی ، که تنها یکی از آن ها (نیروی جاذبه ی عمومی) سرچشمه ی تمامی {بسیاری از} دانش های کنونی بشری است ، خود جاهل و بی حکمت و بی هدف باشد؟

«ألا یعلمُ مَن خَلَقَ و هوَ الطیفُ الخبیرُ؟» آیا کسی که آفرید نمی داند؟... در صورتی که در آفرینش ، بی نهایت باریک بینی و آگاهی ضروری است ، هر اندازه که انسان به کاوش هایِ علمیِ بیشتری می پردازد ، بر حیرت زدگی اش افزوده می شود ، هر قدر در فتح قلعه های اتمی و الکترونی و ... پیشتر می رود ، ابهام رموز بُهت انگیز خلقت را بیشتر احساس می کند ، آیا این حروفِ منظمِ پر معنی ، پدید آمده از جهل و بی هدفی است؟

اگر چنان است! خوب است بشر نیز برای همگامی با این آفریدگارِ بزرگ ، به جای کاوش در علم ، به افزایش جهل گراید؛ برای تدریس کرسی چشم در دانشگاه از کور های مادر زاد و بی سواد استفاده کند ، و به منظور ساختن ساختمان های باشکوه از عمله های نادان و یا از طوفان های نابهنگام بهره گیرد؟ مگر آن که مقصود از جهل ، بالاترین مراتب علم ، و منظور از بی شعوری ، برخورداری از کانون عقل و شعور باشد!

نیروی ماورای ماده ، آفریدگار بزرگ ، کانون علم ، حکمت ، قدرت و تمامی کمالات بی نهایت است ، و این از سازمانِ عظیمِ آفرینش او نمودار است. «ألا یَعلَمُ مَن خَلَقَ و هو الطیفُ الخبیرُ؟»

مهندس شادفر:  با کمال تشکر از راهنمایی های بسیار سودمند جنابعالی؛ تنها یک پرسش مانده که پیشتر نیز به میان آمده بود.

الهی: بفرمایید.

مهندس شادفر: همان گونه که بنایی بلند ، پس از آن که ساخته شد ، دیگر نیازی به سازنده ی خود ندارد ، گمان می رود آفریدگار جهان نیز چنان باشد ، که پس از پدید آوردن و به حرکت درآوردن این جهان ، دیگر نیازی به او نیست ؛ چه باشد و چه نباشد ، چه بخواهد و چه نخواهد ، جهان همچنان پایدار است.

الهی: واژه های آفرینش ، پدید آوردن ، علِت و ... در غیر خدا ، تنها به طور مجاز استعمال می شود ، نیرومند ترین و دانشمند ترین افراد انسان ، تنها کاری که انجام می دهند تغییر دان و دگرگون کردن نقش برخی از پدیده هاست ، و حتی از پدید آوردن ناچیزترینِ آن ها عاجزند.

مثال شما و سایر مثال ها در این پیرامون تنها درباره ی تغییر چهره است؛ به معنای واقعی ، که هرگز نه ماده و نه صورتش وجود نداشته و سپس پدید آمده است ،هیچ گاه نمی تواند آنی از پدیدآورنده ی خود فاصله بگیرد ، روی این اصل ، کلمه ی آفرینش در غیر آفریدگارِ یکتا هرگز معنای واقعی خود را نمی دهد ، هیچ نیرویی به جز آفریدگار نمی تواند پدیده های ماده – و نه غیر مادی- را به معنای واقعی خود ، به وجود آورد. تمامی صُوَری که از قدرت بشر در جهان ماده نمودار می شود ، تنها حرکت دادن و تغییر دادن صورت است ، نه پدید آوردن ماده و یا نیروی مادّی.

در مثال معروف  بَنا و بَنّا ، مگر بنّا کاری بجز جا به جا کردن اجزای گوناگون ساختمان به صورتی مخصوص دارد؟ مگر او ذره ای را – در این فعالیت دامنه دار خود- از نیستی به هستی درآورده است؟ ما فعلا ساختمان خانه ی خودمان را در جایگاه عقل کالبد شکافی می کنیم ، کدام پدیده از این ساختمان بدون پیوند به پدیدآوردنده ی خود ، اکنون پای برجاست؟ تنها کاری که بنّا انجام داده ، حرکت دادن اجزای گوناگون بناست ، و هر کسی می داند که تمامی این حرکات ، یکایک ، پس از فاصله گرفتن از محرک خود (بنّا) دچار وقفه گشته است؛ بنابراین کار بنّا ، پس از دست کشیدن او از کار ، به دنبال خود او رفته ، و ما اکنون هرگز در بنا آن گونه حرکات پیاپی را نمی بینیم.

اما شکل مخصوصی که این اجزا ، به صورت خانه به خود گرفته است ، نتیجه ی طبیعیِ انباشتگیِ مخصوصِ این اجزاست ، نه آن که به خواست بنّا این کار صورت گرفته باشد ، او چه بخواهد و چه نخواهد ، پس از انجام عمل خانه چنان است ، تا اجزای بنا به آن گونه روی هم قرار گرفته اند ، نمودارش نیز خانه با خصوصیاتِ ویژه ی خود است ، و هر گاه این انباشتگی بر هم خورد ، شکل دیگری به خود خواهد گرفت ، در نتیجه این جا دو پدیده و دو پدیدآورنده است:

1.       حرکاتی که به دست بنّا انجام گرفته است ، پس از پایان کار او ، هر یک ناگزیر ناپدید گشته است.

2.       شکل مخصوص بنا که در آغوش پدیدآورنده ی خود (انباشتگیِ مخصوص) همچنان پابرجاست؛ و هر گاه حرکات نخستین به حرکاتی دیگر تبدیل گردد ، صورتِ این اجزا نیز عوض می شود؛ بنابراین ، مثال بنا و بنّا مغالطه ای بیش نیست.

اما در پدیده های مادی ، تنها چیزی را که در تمامی کارهای خود می توانیم به عنوان آفرینش قلمداد کنیم ، نقش های خیالی و تصوّری ماست ؛ "صورتِ" چیزی را که در جایگاه ذهن و خیال تصوّر می کنیم ،  آیا در پدید آمدن ، تنها نیاز به نیروی باطنی ما دارد؟ که اگر غفلتی هم از آن رخ دهد ، همچنان ماندنی است؟ یا این "نقش" ، واقعیتی بجز اراده ی باطنی ما ندارد؟ با آن که مثال فوق از دو نظر نسبت به پدیده های واقعی ناقص است:

1.       واقعیت خارجی و اثر وجودی ندارد.

2.       اجزای این "صورت" ، ناگزیر سابقه ی تصوری دارند و بدون آن که ذهن با این اجزا ، در گذشته اُنسی گرفته باشد ، قادر به تصوّرِ چهره ی ترکیبی آن ها نیست.

با این وصف ، باقی ماندنِ این پدیده ی ناقص ، بدون وجود و إعمال قدرتِ پدیدآورنده ی آن امکان ندارد؛ تا چه رسد به پدیده های واقعی که:

1.       هم واقعیّت خارجی دارند.

2.       و همچنین پیش از پدیدار شدن ، نمونه ای از مواد و اجزای خود را نداشته اند.

«بدیعُ السماواتِ و الأرضِ» «آغاز گر آفرینش آسمان ها و زمین است.» آری آفریدگار بدون هیچ گونه نمونه و سابقه ای ، جهان را از اصل و فرع به این زیبایی آفریده ، و جهان به تمام معنای نیستی در آغاز نبوده است و خدا آن را تنها با علم و حکمت خویش آفریده ، و همان گونه که در آغازِ پدید آمدن به پدیدآورنده نیاز داشت پس از آن نیز عین همان نیازمندی را خواهد داشت.

مثلا آن گاه که کلید برق را می زنید و لامپ روشن می شود ، آیا لامپِ تنها در آغازِ روشن شدن نیازمند اتصال سیم برق است؟ یا پس از قطع سیم و یا خاموشیِ کانون برق ، باز همچنان روشن است؟ و یا اینکه روشناییِ لامپ های برق ، واقعیتی بجز ارتباط با کانون برق ندارند ، چون به وسیله ی آن نمایان می شوند و با اتصال به آن پایدارند؛  و هنگامی که سیم متصل به کانون برق ، قطع شود،  بدون کوچکترین فاصله ای ، منابعِ جزئی برق نیز خاموش می شوند؟

«اللهُ نورُ السماواتِ و الأرضِ» «"خدا"، روشنیِ – وجود بخش و هادیِ- آسمان ها و زمین است» ؛ آری از پیدایی و عنایت آفریدگار ، آفریدگان نیز پیدا و آشکارند ، اگر آنی نظر لطف از آفریدگان برگیرد ، به همان نیستیِ نخستین می گرایند ، نه آن که به صورت بی جان و بی سامان بمانند ، بلکه اصولاً در چنان زمینه ای بنیاد هستی شان ناپدید می گردد.

«یَسئَلُهُ مَن فی السماواتِ و الأرضِ کُلَّ یَومٍ هوَ فی شأنٍ»[1] {الرحمن:29} «همه آفریدگان در آسمان ها و زمین – نیاز های خود را- تنها از او درخواست می کنند ، هر آنی آفریدگار در کار آفرینش و بخشش هستی و نیرو به آفریدگان است.» و "اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالب ها"؛

همان گونه که امواج برق به تدریج و پیاپی از کانون اصلی برق به لامپ می رسند و در هر آنی خاموش و روشن می شوند ، اما چون فاصله ی این نفی و اثبات – خاموشی و روشنایی- بسیار ناچیز است ، چنان به چشم می نماید که پیاپی روشن می باشند. نمونه ی ضعیف تر آن را در دایره ی آتشین می بینیم که در اثر گردش تندِ آتش گردان ، روشنایی بنظر می رسد.

هستی و تمامی نمود هایش ، سراسر پدیده های آفریدگار بزرگ است ، و بالاتر و والاتر از امواج الکتریسیته – "اگر آنی کند نازی فرو ریزد قالب ها"- اگر آفریدگار آنی از شأن آفریدگان چشم پوشی کند ، همگان همچون آغازشان به نیستی می گرایند.

نسبت آفریدگان به آفریدگار ، همچون سایه و صاحب سایه ، و همچون نور و کانون نور است که هیچ حقیقتی بجز پیوستگی به اراده ی آفریننده ندارد. «و نحن أقرَبُ إلیهِ مِن حَبلِ الوَرِیدِ» (ق:16) «و ما از رگِ گردن به او نزدیک تریم.»

از نظر عقل و علم ، جدایی پدیده – به معنای واقعی- از پدیدآورنده ، با نیستی او برابر است ، و به اصطلاح منطقی نسبت آفریدگان به آفریدگار بزرگ جهان ، اضافه ی اشراقیه است ، نه اضافه ی مَقولیّه ؛ معنیِ حرفی است و نه معنیِ اسمی و فعلی ، و به زبان ساده ، نسبت روشنایی است به نور ، و نه نسبت اتاق به نور؛ نبودن و یا نتابیدن نور مساوی با نبودن روشنایی است ، اما خود اتاق که به وسیله ی آن روشن بوده ، با نبودِ نور نابود نمی شود ، و تنها روشنایی اتاق است که با خاموشیِ نور به نابودی می گراید.

نسبت موجودات جهان به آفریدگار ، نسبت نخستین است ، نه دومین؛ این ها چیزی نبوده اند که با إفاضه ی خداوندی چیزی شوند[2]؛ بلکه بنیاد هستی آن ها چیزی بجز افاضه و نمایش خلاقیت او نیست. تا هنگامی که رابطه ی عنایت و بخشش او برقرار است ، نمود و نمودار هایی دارند ، و آن هنگام که بخش کمی از این رابطه را قطع کند ، به همان اندازه نابسامانی رخ می دهد ، و چنان که تمامی ارتباطات قطع گردد ، طومار هستی این نمودار ها نیز ، یکسره در هم نوردیده می شود.

ماده ی نخستین جهان که از آغاز هستی به صورت پیوستگیِ ناگسیختنی پدید آمد و مُهر فقر و نیاز بر سراسر پیکرش ، در چهار جبهه ی "حرکت ، زمان ، ترکیب و تغییر" خورده بود ، تا هست از همان نیروی ماورای جهان نیرو می گیرد ، و اگر آن نیرو از سازمان هستی اش قطع شود ، دوباره به همان نابودیِ نخستین باز خواهد گشت.

«لِمَنِ المُلکُ الیَومَ؟ للهِ الواحدِ القهّارِ»{غافر:16} «پادشاهی امروز از آن کیست؟ از آن خدای یکتای قهّار[3]» ، تنها بی نیاز مطلق و باقیِ ابدی و مالکِ حقیقی و واقعیت به معنای صحیح اوست ، و دیگران از بالا و پست ، دست نیاز به درگاهش دراز داشته و خواهند داشت:

«یا أیّها الناسُ أنتمُ الفقراءُ إلی اللهِ و اللهُ هو الغنیُّ الحمیدُ» {فاطر:15} «هان ای مردمان ، شما نیازمندان به – درگاه- خدایید و خدا همو بی نیاز مطلقِ ستوده است.»

«آری ، همه ی ما فقر محضیم و تنها به بی نیاز مطلق روی می آوریم»

ای که همه هستی ز تو پیدا شده    خاک ضعیف از تو توانا شده[4]

آن چه تَغَیُّر نپذیرد تویی    و آنکه نمُردست و نمیرد تویی

ما همه فانی و بقا بس تو را    مُلک تعالی و تقدس تو را

تا کرمت راه جهان برگرفت    پشت زمین ، بار گران برگرفت

هر که نه گویای تو ، خاموش به    هر که نه یاد تو ، فراموش به

تا به تو اقرار خدایی دهند    بر عدم خویش گواهی دهند

غنچه کمربسته ، که ما بنده ایم    گل همه تن جان ، که به تو زنده ایم

پیش تو گر بی سر و پا آمدیم    هم به امید تو خدا آمدیم

یار شو ای مونس غمخوارگان    چاره کن ای چاره ی بیچارگان

جز ره تو قبله نخواهیم ساخت    گر ننوازی تو ، که خواهد نواخت

دست چنین پیش که دارد که ما    زاری از این بیش که دارد که ما

در گذر از جرم که خواهنده ایم    چاره ی ما کن که پناهنده ایم

***

گر چشم خدای بین همی داشتمی    دیگر به جهان غُصّه نمی داشتمی[5]

گر بود مرا معرفتی بر جانان    لذّت بجز او هیچ نپنداشتمی

لذّات جهان یکسره زِلَّت دیدم    بر آنچه در او وقع نبگذاشتمی

خواهی که تو را دیده ندیده بیند    باید که نبینی دگری هیچ دمی

***

گرچه سخن در پیرامون شناسایی آفریدگار به این کوتاهی و نارسایی کافی نیست ؛ اما گمان می کنم هدف خود را در این گفتگو ، تا آن اندازه ای که وعده داده بودم انجام دادم ، با حاضران محترم سه گام از خودپرستی به سوی خداپرستی برداشتیم ، از این جا به امید جلساتی دیگر پیرامون خداشناسی از دیدگاه پیشوایان اسلام – که کامل ترین راه را پیموده اند – با حضّار محترم خداحافظی می کنم.

حاضران: زبان ما از تشکر و تحسین جناب آقای الهی ناتوان است ، پیش از این گمان می کردیم روحانیان ، اهل دانش و بصیرت و اُلفت نیستند ، ما زیاد مقصر نبودیم ، زیرا تبلیغات اغواگر مکاتب مادی گرا و لائیک ، چنان ذهنیّتی را برای ما ایجاد کرده بود.

خدای بزرگ امثال شما روحانیون روشن ضمیر و دل آگاه {و قرآنی} را که روح جامعه می باشید ، زیاد گرداند. با یاداشت دستِ جمعیِ نام و تلفنِ جنابعالی ، فعلاً به انتظارِ جلسات آینده ، شما را به آفریدگار می سپاریم.

«خدا یار و نگهدار شما»


[1] - خدای تعالی در آیه ی بعد می فرماید: «فبِأیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ» «پس بوسیله ی کدام نعمت های پروردگارتان ، او را تکذیب می کنید؟»

[2] - یعنی اکنون نیز در حقیقت هیچ اند.

[3] - بسیار غالب ، بس چیره ، بسیار مسلّط.

[4] - بخشی از سروده ی شاعر بزرگ ایرانی ، نظامی گنجوی «رَحِمَهُ اللهُ».

[5] - شعری از نگارنده ی کتاب (آیت الله العظمی صادقی تهرانی) که در چهارده سالگی سروده است.

بسم الله الرحمن الرحیم

آیة الله صادقی تهرانی

آیت الله العظمی محمد صادقى تهرانى)قدّس الله تربته الزّکیّة ( در خاندانى روحانى، در روز اول فروردین ۱۳۰۵)هجرى شمسى) در تهران چشم به جهان گشود و پدر ایشان مرحوم حاج شیخ رضا لسان المحقّقین از وعّاظ و خطیبان معروف تهران بود. این علامه مجاهد و مفسر کبیر کتاب الله العظیم، مرجع عالیقدر جهان تشیع و فقیه مصلح قرآنی، در روز اول فروردین۱۳۹۰ پس از هشتاد و پنج سال عمر پر برکت خود در راستای اعتلای اندیشه ناب قرآنی، فراگیر کردن انقلاب قرآنی در همه ابعاد علوم دینی و حوزوی و عرصه های اجتماعی، دفاع از حریم ولایت معصومان محمدی)صلوات الله علیهم اجمعین(، پیشتازی در مبارزه علیه ظلم و ستم و بیداری امت اسلامی، تلاش خستگی ناپذیر در زمینه تألیف آثار ارزشمند قرآنی بر مبنای فقه گویا، و دفاع از احکام مهجور قرآنی که در نهایت به مهجوریت خویش انجامید، در شهر مقدس قم در منزل شخصی اش، با حالاتی عرفانی، بلافاصله پس از اعاده نماز عصر و با گفتن یک «یا الله»، دعوت حق را لبیک گفت و روح بلندش به دیدار یار شتافت.

و سَلامٌ عَلَیهِ یَومَ وُلِدَ وَ یَومَ یَموتُ وَ یَومَ یُبعَثُ حَیّاً.

خورشید مرجعیت و مرد کلام حق
در اولین طلوع بهاران غروب کرد

زین پس من و تحیّر و ذهن پر از سؤال
ای وای، یار صادق یاران غروب کرد 
(مهبد، فروردین ۹۰)

ابعاد علمی این عالم گرانسنگ، که مصداقی عینی برای آیه کریمه «الّذینَ یُبَلِّغونَ رِسالاتِ اللهِ وَ یَخشَونَهُ وَ لایَخشَونَ اَحداً إلا اللهَ» بود و ملامت هیچ ملامتگری او را از راه حق بازنداشت، را اینگونه می توان بیان داشت:

جامع معقول و منقول 
مصداق کامل وحدت حوزه و دانشگاه
مؤلّف تفسیر شریف الفرقان، کامل‌ترین تفسیر قرآن به قرآن و سنّت، که مرحوم علامه طباطبایی(ره) نیز درباره آن فرموده‌اند: «تفسیر شریف فرقان که زیارت شد موجب روشنی چشم و مایه افتخار ماست...»
احیاگر قانون «عرضه بر کتاب» به صورت تحلیلی و غیر تحمیلی در کلّ علوم حوزوی
متفکری آزاداندیش در چارچوب تفسیر قرآن به قرآن و سنّت
نافی بیش از پانصد فتوای فقهیِ خلاف قرآن
ناقد اکثر مباحث اصول فقه سنتی
متذکر به شصت و شش تناقض در منطق ارسطویی
نافی ارکانی اصلی از فلسفه التقاطی یونانی ـ اسلامی
ناقد بعضی از مبانی عرفان نظری حوزوی
منتقد به علم نحو و حتی برخی از لغات عربی

دانلود آثار آیت الله العظمی صادقی تهرانی Download the Ayatullah sadeghi's works

زندگینامه علمی و سیاسی با قلم و صدای شخص خودشان